شقایق
محتاج به هم، عاشق هم، بی خبر از هم آن سو تو و این سو من، آشفته تر از هم از ماهی و دریا خبری نیست به جز مرگ یک لحظه فقط دور بمانند اگر از هم ما را که به هم خیره شدن عادتمان بود یک عمر جدا کرد قضا و قدر از هم تقدیر چنین بود، که چون پنبه و آتش تا روز ابد قسمت ما شد حذر از هم بگذار درختی که گرفتار خزان است پاشیده شود با ضربات تبر از هم گفتم که به جز این نتراشند به سنگم ما خیر ندیدیم به دنیا، مگر از هم یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند... یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد... همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.... داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.... قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند . پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود... شب ها كه دريا، مي كوفت سر را بر سنگ ساحل، چون سوگواران شب ها كه مي خواند، آن مرغ دلتنگ تنهاتر از ماه، بر شاخساران شب ها كه مي ريخت، خون شقايق از خنجر ماه، بر سبزه زاران شب ها كه مي سوخت، چون اخگر سرخ در پاي آتش، دل هاي ياران شب ها كه بوديم، در غربت دشت بوي سحر را، چشم انتظاران شب ها كه غمناك، با آتش دل ره مي سپرديم، در زير باران غمگين تر از ما، هرگز نمي ديد چشم ستاره، در روزگاران !
دوست دارم مثل اشك توي چشمت باشم روي گونه هاي خيست باشم تا مرا پاك كني دوست دارم واژه باشم برزبانت تا بگويي مثل راز مثل شعر همه ي قصه ي شرمندگيم عزيز دل ! تو شعر را نفس مي كشي ومن تو را اين فلسفه وجودي ماست اين تسلسل با هم بودن مان شده خواب و بيداريم به روياي با تو بودن و بي تو بودن تبديل شده خورشيد نيستم اما غروب را خوب آموخته ام در آسمان تو مي توانم حتي بدون اينكه طلوع كرده باشم غروب كنم من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از ياد تو يادي نکنم می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود من اگر در اين خلوت خاموش سکوت اگر از ياد تو يادي نکنم اگر از هجر تو آهی نکشم تک و تنها به خدا می شکنم به خدا می شکنم امروز خوبم خيلي خيلي چون فهميدم دوستي خيلي خوبي داشتم و نمي دونستم ازشون ممنونم آدما چه زود همديگه رو فراموش ميکنن!!!!!!!!!!!! و چه راحت......................... خيليا دلمو شکستن حتي دوستاي نزديک خودم هر چي فکر ميکنم نميدونم من چه بديي به اين آدما ميکنم که....... هيشکي عاشق واقعي نيست








| Design By : Night Skin |


